هرگز فکر نمی کردند دعوای اوّل به این سَر انجام برسد. یک روز بابا و مامان با هم دعوا کردند، تقریبن سَر ِ هیچ و پوچ؛ یعنی این طور که مامان داشت پیراهن بابا را اتو می کرد و چون تله فون زنگ زده بود و هم زمان برنج روی گاز در حال جوشیدن بود حواسش [...]
بایگانیِ دستهٔ ‘داستان’
جنگِ اوّل
2 ژوئیه 2010
نونِ زیر کباب
1 ژوئیه 2010
مادر ِ بچّه تو تصادفی کُشته شده بود. جریان ِ این تصادف این جوری بود که مادر و پدر، وقتی پسر به دنیا آمد، تصمیم گرفتند بچّه را برای مراقبت به یک آشنای نزدیک که مجرّد بود و آرزوی مادر شدن داشت بسپرند و خودِ شان به یادِ اوّلین باری که تنهایی با هم مسافرت رَفته بودند [...]